نگاشته شده توسط: سيدمحمد فخار | آوریل 11, 2009

وقت من

وقتی این پست را می خوانید که هفته‌هاست نوروز سال هفتم را هشتم کرده،
سال هشتم تغییر؛ سال هشتم دیگر.
حالا من کمتر دیده می شوم که 8 سال دیده شدم
و به هیچ برنخورد که به قول بزرگان
«اگر اعتراضی به شما نشد، زندگی تان هدر شده است» .
آن روزها که روپوش مدرسه زمین انداختم و کلاسور دست گرفتم،
اصلن وقت نبود که فکر کنم 8 سال و 8اد سال بعدم را.
اما حالا به حکم ضربت زمانه سخت به 8 های بعد می اندیشم.
امسال قرار است اتفاقاتی بیفتد،
اما این که چقدرش خوش است و چقدرش برای من است و
چقدرش را با کارهایم خراب نمی کنم و چقدر زنده ام و
چند چقدر دیگر،‌
همه را بار این بالاخانه کرده ام و می کشمشان هر آن.
حالا به گذر فکر می کنم اما بیش به عاقبت گذر، به ختم گذر…

نگاشته شده توسط: سيدمحمد فخار | فوریه 22, 2009

تشویش

این روزها که می گذرد، یک در میان شادم،

 این روزها که نمی گذرد، یک در میان غمگین،

این روزها ولی می دانم همیشگی نیست، شادم،

طول دارد اما هر روز و شبش، غمگین،

این روزها همین که تو می دانی ، شادم،

حالا وصفم روزمرگی ست، حالم تکرار،

دیگر شعر ندارم برای به یاد آوردن، برای برای تو خواندن،

این روزها شادم/غمگین، این روزها غمگینم/ شاد…

 

q

نگاشته شده توسط: سيدمحمد فخار | ژانویه 28, 2009

برای علیرضا

 حالا نشسته ام برابر همه خاطره هایی که علی رنگشون بود.

حالا نشسته ام،

و می ترسم از ….

 می نالم از…

می سازم به حکمتش.

 

اما به هر حال دیگر سخت می شود برایم دیدن درختانی

 

که برگ هاشان سبز نشده می ریزد…

  vermont-fall-foliage-974218-sw

 پ.ن: هفته پیش پسرخاله 24 ساله ام بر اثر سرطان مرد.

خداش بیامرزد اما چه سخت است این قضا را گردن نهادن.

« Newer Posts - نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها