رنج به زبان ما رنج است و به زعم برخی گنج، شکوه ای نیست
راه را بی مدعا باید می رفت ، بی انتها دیدن
قاصر است این دل از بلایی که به جبرت طلاست
و نازل است گر اخمی از سر عصبیت آید
شکرت حتم است و حتمت را گردن نهادن بر دیده
یادم می رود اگر می نالم و معذرتم نمی آید که ببخشی ام
عذر تقصیر دارم اگر کوتاهی عمرم، بلندی ناله ام را کفاف نمی دهد
و تو از من بیشتری که خدایی و از بنده چه سان خدایی خواهی
چونان که تو بخشنده خطایی و من خطا را از سر بخششت مرتکبم
عفوت را خواهم و دستت را که بیندازی از سرم این خطاها را
غدیرت نزدیک است، دست من را هم به بیعت علی اعلایت برسان
اما بخن بخن را از من نخواه که راه علی را رفتن از من نیاید
که من هم بوبکر و ابن خطابی دیگرم
فقط مجال شمشیر کشیدن نزد رسولت را نداشته ام
و جنجال شیعه گری ام را تو بهتر دانی که از مکر است
که شیعه علی ات فائز و بخت افزون است و من
و من گناهم به ادعایم فزونی دارد








