و گفت : این ما که می رویم، نمی رویم ها!
ما که می رویم بر می گردیم.
حالا مثل مرگ مثل برگشتن از راهی است که این روزها
پاهای بی تاب مرا به سرعت به خود می خواند.
پ ن : فکر کنم فقط یک کم مانده به خیلی از اتفاق هایی
که قرار است همه عمر این دنیاییم را تحت تاثیر قرار دهد.








اگه بدونی که دارم بال در میارم برای اینکه برسم به اونی که یه ذره دیگه مونده برسه
انگار صحنه ها جلوی چشمانم هر لحظه تداعی می شود
اومدن…………
راستی قوی باش باش تو این راهی که منتظرته
By: سمانه on سپتامبر 8, 2009
at 10:14 ق.ظ
بابا محمد!
محمد بابا!
خوب بیسر و صدا داری میتازونیها!
ما که از وصلتت خبردار نشدیم، لااقل تو این یکی بیخبرمون نذار
خوش باشید و خوشقدم باشه!
By: ایمان on سپتامبر 8, 2009
at 7:19 ب.ظ
سلام آقای فخار عزیز
من خوبم.
چطوری پیدام کردین؟
امیدوارم تا باشه، خبر اتفاق های مهم و خوب زندگی باشه
By: مریم on سپتامبر 14, 2009
at 8:32 ب.ظ
سلام رفیق سبیق! ـ شاید یکچیزی در مایههای همان سابق و اسبق و… ـ.
مبارک باشد و خوشیمن قدمش. تبارک الله…
By: ناشناس on سپتامبر 14, 2009
at 8:40 ب.ظ
این ناشناس بالایی منم. همین.
By: صدرا on سپتامبر 14, 2009
at 8:40 ب.ظ