وقتی این پست را می خوانید که هفتههاست نوروز سال هفتم را هشتم کرده،
سال هشتم تغییر؛ سال هشتم دیگر.
حالا من کمتر دیده می شوم که 8 سال دیده شدم
و به هیچ برنخورد که به قول بزرگان
«اگر اعتراضی به شما نشد، زندگی تان هدر شده است» .
آن روزها که روپوش مدرسه زمین انداختم و کلاسور دست گرفتم،
اصلن وقت نبود که فکر کنم 8 سال و 8اد سال بعدم را.
اما حالا به حکم ضربت زمانه سخت به 8 های بعد می اندیشم.
امسال قرار است اتفاقاتی بیفتد،
اما این که چقدرش خوش است و چقدرش برای من است و
چقدرش را با کارهایم خراب نمی کنم و چقدر زنده ام و
چند چقدر دیگر،
همه را بار این بالاخانه کرده ام و می کشمشان هر آن.
حالا به گذر فکر می کنم اما بیش به عاقبت گذر، به ختم گذر…
نگاشته شده توسط: سيدمحمد فخار | آوریل 11, 2009
وقت من
ارسال شده در دل نوشته ها









سلام عزیز دل…
حالت چطوره…
دیدی آخر ما هم سرباز شدیم…
الان پشت خدمت به سر می بریم تا برج هشت!!!
امیدوارم امسالت خوب تر از آنچیزی باشد که انتظارش را داری!
یاعلی
By: حسام الدین مقدس زاده on آوریل 29, 2009
at 11:37 ب.ظ
اتفاق ها می افتد اگر کمی بیشتر نگاه کنی می بینی که به راحتی همه چیز اتفاق می افتد واز کنار تو رد می شود بی آنکه حس کنی
به یادت بسپار که اتفاق ها همان طور که خدا بخواهد می افتد پس همه چیز را از او بخواه
By: سمانه on می 2, 2009
at 9:40 ق.ظ