حالا نشسته ام برابر همه خاطره هایی که علی رنگشون بود.
حالا نشسته ام،
و می ترسم از ….
می نالم از…
می سازم به حکمتش.
اما به هر حال دیگر سخت می شود برایم دیدن درختانی
که برگ هاشان سبز نشده می ریزد…

پ.ن: هفته پیش پسرخاله 24 ساله ام بر اثر سرطان مرد.
خداش بیامرزد اما چه سخت است این قضا را گردن نهادن.








تسلیت می گم.
خدا به پدر و مادرش صبر دهد.
By: عذرا on ژانویه 29, 2009
at 12:43 ب.ظ
چه تلخه این روزگار بدون آنهایی که دوستشان داری.
بهت تسلیت میگم برادر.
امید که خداوند بهترین درجات را در عالم باقی به او ارزانی دارد.
By: مهدیه on فوریه 4, 2009
at 5:41 ب.ظ
سلام.
خیلی متاثر شدم چون خیلی خوب طعم تلخ نبود عزیزی مثل علیرضا رو چشیدم. فاطمه و مهناز من و علیرضا÷سر خاله شما. یادمه محمد عکاف برای تسلیت عزیزام تو همشهری محله نوشت: مرگ ÷ایان کبوتر نیست. هر چند دردی از آدم کم نمی شه اما تسلای خوب بود. برای اطرافیانش و شما یه دنیا خاطره شیرین و یه علیرضای همیشه زنده آرزو می کنم.
By: سمانه اکبریان on فوریه 6, 2009
at 12:01 ب.ظ
واقعا ناراجت شدم. خدا بيامرزه و به پدر مادرش صبر بده.
By: رضا on فوریه 10, 2009
at 1:00 ب.ظ
یه ذره کیک اینهمه دپرس شدن نداره جوون
By: فرهاد یلدا on فوریه 27, 2009
at 2:01 ب.ظ
حاج آقا من چاکر اون بلوز …ت هستم که باهاش … می کنید…اگه …(اینو) حذف کنی من می دونم و تو و یه ضامن دار دسته سفید …
By: فرهاد یلدا on مارس 2, 2009
at 10:04 ق.ظ